Lilypie Expecting a baby Ticker

  من و غربت
تولد

سلام.

خدا رو شکر میکنم به خاطر دادن بهترین و قشنگترین لذت زندگی به من در همین لحظه و ساعت .پارسال این لحظه من در اتاق عمل بیمارستان کسری بودم و خدا بهترین هدیه رو به من داد.الان که به روزهای قبل نگاه می کنم میبینم چقدر زود گذشت .سینا چقدر زود بزرگ شد .اونقدر خودش شیرینه که اصلا احساس نمی کنم در طول این ١ سال اصلا خسته شده باشم.امروز همه زنگ میزدند و تولدشو تبریک می گفتند .حدود ٢ هفته  مهمون داشتم و دلم می خواست برم خونه مامانم اینا ولی مهربان همسر باید فردا بره سر کار.البته اینم بگم به خاطر یک سری کدورتها که بینمون پیش اومده بود من احساس میکنم نمیخواد اصلا جایی بره. امشب خیلی دلم میخواست خوشحالی کنم ولی از یک طرف دلم خیلی تنگ خونوادم شده امشب که باهاشون حرف زدم خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنم.(اصلا چرا من از این حرفها میزنم باید از سینا بگم )

سینا ۴ تا دندون داره .الان دیگه به راحتی خودش راه میره.معنی خیلی از جملاتو میدونه .بابا و مامان و آب رو میگه .علاقه زیادی به کار خونه مثل جارو و دستمال کشیدن داره (مثل خودم).خلاصه که خیلی شیرین شده.فعلا تابعد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧ - mana

هنوزم دلتنگی

یک سلام کمی تا قسمتی ابری.نمیدونم چرا یهو اینجوری شد چرا یهو زندگیم به هم ریخت چرا یهو مهربان همسرم شد آقای مرد .البته یک کم میدونم تقصیر خودم هم بود خیلی حساسش کردم اونقدر که الان بگم مامانت اینطور گفت منو به بدترین چیزها متهم میکنه .یک موقعی احساس میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم .شوهر خوبی دارم همینطور بچه سالمی دارم ولی الان دقیقا برعس شده.آقا منو الان بدترین آدنم روی زمین میبینه .تا حدودی از جریانو توی پست قبلی نوشتم و در ادامه اون فعلا هر چی من میگم ایشون احساس میکنندمن به خانواده محترمشون اهانت کردم وو دقیقا برای این که لج منو دربیاره کاملا بر خلاف نظر من حرف میزنه .خدایا نمیدونم چرا اینطوری شد اون اصلا آدم بی منطقی نبود ولی الان واقعا دیگه نمیتونم رفتارشو پیش بینی کنم ..احساس میکنم روی یک طناب باریک دارم حرکت میکنم .احساس میکنم دیگه بین ما محبت معنایی نداره (البته شاید هم مقطعی باشه ولی من از این وضعیت متنفرم).احساس میکنم حتی حرف زدنمون هم رفع تکلیفه.و هزاران احساس دیگه که امیدوارم توی یک پست دیگه بیام و بگم همش الکی بود و تموم شد.خدا رو چه دیدی شاید وقتی دیگر.

برای عوض شدن حال و هوای اینجا کمی هم از سینا بگم:پسرم الان 3 تا دندون داره و داره دندون چهارمش هم درمیاد.الان دیگه کاملا مسلط راه میره تازه علاقه زیادی هم داره که روی سنگهای خونه راه بره بابای سینا هم حساسسسسسسسسسس حالا فکر کنید چی میشه.زبونش هم ای یک چیزایی میگه مثل ماما\بابا  معنی مالکیت من رو هم خوب میدونه.تا بعد

برام خیلی دعا کنید

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - mana

دلتنگی

سلام و یک عالمه سلام . یه سلام همراه با کلی غصه.نمیدونم خدا چرا با من داره اینجوری میکنه .شوهری که همیشه هوامو داشت جلوی هیچ کس بهم چیزی نمی گفت حالا دو روز که مامانش و باباش میاند خونمون فقط گیر میده الکی عصبی میشه  امروز خیر سرمون رفتیم پارک اومدیم با هم بدمینتون بازی کنیم شاید 10 دقیقه نشده بود که مادر شوهری که پاهاش درد میکرد تو خونه آمد و واستاد کنارمون آقا هم جوگیر شد و بدمینتون رو داد به مامانش منم دیدم اصلا بلد نیست بازی کنه راکتو دادم بهش و گفتم با مامانت بازی کن بعد هم خودم رفتم کمی پیش باباش نشستم و بعدش هم رفتم پیاده روی اومدم سینا بیدار شده بود به اون شیر دادم و خواستم با کالسکش برم باز راه برم .آقا گفت نمیای بازی گفتم نه اونم ناراحت شد  (نه اینکه بازی نکردما فقط اینکه چرا نسبت به مامانش مثلا حسودی کردم )البته منم به مامانش گفتم برای پاهاتون خوب نبود اینجوری بازی میکردید گفت نمی خواستم دل بچم بشکنه .(مامانم اینا) خلاصه اومدیم خونه گفتم سینا رو نگه دار من ظرفا رو جمع کنم خودش قبول کرد داشتم ظرفا رو میشستم که یهو سینا با صندلی کنار اپن افتاد البته نه خیلی شدید ها من دویدم و بغلش کردم و گفتم مگه قرار نبود مراقب سینا باشی آقا تازه عصبانی شده میگه تقصیر خودته چرا صندلیها رو به هم نمی بندی چرا نمیذاری اینجا رو کامل فرش کنم هی بهش گفتم بسه   خلاصه من که کلی ضایع شدم جلوی آدم شوهرام.حالا هم آقاباهام قهره (جدیدا عین بچه ها لج میکنه ). دعوا بین همه هست ولی میدونید من اصلا دلم نمی خواد جلوی کسی باشه اونم کسانی که شاید از این دعوا سودی هم نصیبشون بشه حالا هم رفت مامانشو باباشو جایی رسوند و اومده میگم هوای سینا رو داری خوابه میگه نه از رو تخت برش دار بذارش رو زمین (باورتون میشه در عرض این 5 سال اینقدر که هوای منو داشت خودم هم مونده بودم و حالا اینقدر یهو عوض شه ) .امروز دلم میخواست بمیرم و جلوی بقیه اینقدر قر قر نشنوم . برم بقیه گریه هامو بکنم تا بعد 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧ - mana

سال نو مبارک

یک سلام بهاری بهاری برای دوست جونهای خودم.سال نو همگی مبارک.
من حالم خوبه سینا هم حالش خوبه دیگه از ۳ هفته پیش چند قدم بر میداره ؛تازه دندون بالاییش هم نیش زده الهی قربونش برم اونقدر شیرین شده که نگو.ایام عید به خاطر آقا پسرنتونستم برم پیش مامان و بابام البته ۱ هفته قبل از عید رفتما(اگه نمیرفتم که الان قیافم دیدنی بود الان کمی دیدنیه) .اول و سوم من اومدم اداره چهارم تا هفتم رفتم شمال جاتون خالی خیلی خوش گذشت هوا عالی بود ولی روزی که داشتیم برمیگشتیم دمای رشت ۳۷ درجه بود؛ فوق العاده گرم؛حالا هم که مهربان همسر صبحها میره سر کار و من بعد از ظهرها.راستی یادم رفت بگم یک مهمون کوچولو هم داریم اون داداشمه .به عشق سینا اومده تهران و الان ناراحته که باید برگرده البته منم خیلی ناراحتم که داره برمیگرده راستی امروز یک خبر خیلی خوب هم فهمیدم به محض اطمینان از موثق بودن میام میگم.
خوب حالا نوبت سینا شده :
الان ۳ تا دندون داره .بدون کمک چند قدم برمیداره .بابا ماما رو تکرار میکنه .علاقه عجیبی به موبایل و لوازم الکترونیکی داره .در کل بچه خیلی خوبیه فقط بدیش اینه وقتی من کنارش نباشم خیلی زیاد مظلوم میشه غذا که خیلی کم میخوره حتی پی پی هم نمیکنه نمیدونم باید چکار کنم.وقتی که از اداره میرم خونه دیگه از کنار من تکون نمیخوره و تا ۱ ساعت هر جا برم با من میاد.شبها ساعت ۱۰ یا ۱۱ میخوابه ولی صبحها راس ساعت ۷ بیداره. 

فعلا خدا نگهدار تا بعد

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٧ - mana

من اومدم

سلام دوستاي خوبم.ببخشيد توي اين مدت بهتون سر ميزدم ولي فرصت آپ كردن نداشتم .نميدونم از كجا بايد شروع كنم بهانه عزيزم ؛زهرا جون ؛ خانوم خونه ؛ ماريلاي گل  ؛شمسي خانوم ؛سميه جون ؛ليلي خانوم ؛ دخترك كولي عزيز و ...خيلي دلم براتون تنگ شده بود و خوشحالم كه امروز تونستم آپ كنم و دوباره مثل قبل بشينم و وبلاگاتونو بخونم.

من حالم خوبه سينا هم حالش خوبه .امروز اومدم سر كار آقا سينا رو گذاشتم پيش دوستم آخه مديرمون با مرخصي بدون حقوقم موافقت نكرد و گفت از محيط كار خيلي دور ميشي هر موقع كه ميتوني بيا اداره و شيفتت (در اصل فقط ساعت كاري رو ميگفت ) رو پر كن البته دوستها وهمكارام لطف كردند و انجام كارهاي محوله به منو برعهده گرفتند.مديرمون گفت ما تا وقتي سينا ۱ سالش بشه باهات راه ميايم چون كوچيكه و خوب نيست بذاريش مهد .(الحق و الانصاف واقعا باهام راه اومد و منو شرمنده كرد).خلاصه قرار بود ۵ شنبه ها مهمون باباش باشه كه فعلا منو سينا در اين زمينه تو آب نمكيم.

نميدونم از كجا بايد شروع كنم :سيناي من داره روز به روز بزرگتر ميشه .۵ شنبه گذشته يكي از دندوناش نيش زد .خيلي باحاله بين چهار دست و پا و سينه حركت ميكنه .خيلي شيطونه ديگه كاملا ميدونه كه   توي آينه تصويره و آدم ديگه اي نيست .خدا رو شكر اصلا بچه اي نيست كه غريبي كنه خوشش مياد فقط يكي وقت داشته باشه و بشينه باهاش بازي كنه و اونم مثل گربه ها خودشو لوس كنه. با رو روكش (رورواكش) به تمام سوراخ سنبه ها سر ميكشه از جمله داخل كشوهاي اشپزخونه و جاهايي كه دستش برسه ولي خوبيش اينه كه از هر كدوم كه خاطره بد داشته باشه ديگه سراغشون نميره.تازه دارم ميفهمم كه دنياي بچه ها عجب دنياييه.

خوب خيلي حرف زدم البته به طور كاملا پراكنده .

دعاهاي همتون توي اين شبهاي عزيز قبول باشه برا منم دعا كنيد.فعلا خدانگهدار.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - mana

آغاز دوباره

سلام دوستای خوبم .خوشحالم که بعد از یک مدت زمان نه چندان کوتاه دوباره اومدم و چراغ خونمو روشن کردم.آقا سینای ما دیگه یواش یواش داره 4 ماهش تموم  میشه و میره توی 5.وای کی فکرشو میکرد اینقدر زود بزرگ بشه .
این چند وقت من تقریبا تهران نبودم حدود 1 ماه و نیم رفتم خونه مامانم اینا .وای که چقدر خوش گذشت در اصل اونجا اصلا احساس نکردم بچه دارم آخه خدا عمرشون بده خاله های سینا هوای منو خیلی داشتند.بعد هم حدود 1 هفته رفتم خونه مادر شوهر و اومدم تهران بلافاصله بعد از اون خواهر شوهرم اومد تهران و من مهمون داشتم بعد از اون هم عروسی داشتیم و مامانم تهران بود .خلاصه که این چند وقت واقعا فرصت خالی نداشتم که بیام و بهتون سر بزنم .کمی هم از سینا بگم :قیافش نسبت به اون اولها کاملا فرق کرده نه خیلی شبیه منه نه باباش میگند بعد از 4 ماه و 15 روز دیگه ثابت میشه.بچه بدی نیست هر چی اون اولها خیلی اذیت کرد الان نه زیاد گریه نمی کنه (گریه میکنه ها ولی جیغ جیغو نیست!)الانم داره نق میزنه که بلندش کنم .یک کتاب از بنیامین اسپاک گرفتم خیلی عالیه .توصیه میکنم بخرید.فعلا تا بعدراستی یادم رفت از مهربان همسر بگم.اوههههههههههههههه کلی عوض شده .از اداره که میاد با اینکه خیلی خستست ولی اول باید با سینا بازی کنه بعدا بره استراحت کنه.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - mana

روز هفتادم

سلام.خوبید منم خوبم فعلا در حال کشیک شبانه هستم آخه سینای ما شبها کمی بی قراره.خوب بذارید از اول براتون بگم .روز ۴ شنبه ۹ خرداد رفتم دکتر و دکتر گفت فعلا مشکلی نداری برو و روز شنبه بیا . مامانم هم اومده بود تهران خلاصه شنبه رفتم و دکتر گفت بچه اصلا نچرخیده نهایت تا ۳ شنبه صبر میکنم اگر دردت شروع شد که هیچ چی در غیر این صورت از روشهای درد زایی استفاده میکنیم.خلاصه من اومدم خونه ولی از صبح فردا مشکلاتی پیدا کردم بعدش که به دکتر زنگ زدم گفت با توجه به این که درد نداری شب بیا بیمارستان س زار ی ن بشی وای که استرسش چقدر بد بود خلاصه که ساعت ۸:۳۰ من بیمارستان بودم .ساعت ۹:۱۵ منو بردند اتاق عمل قبلش با ماماها کلی بگو بخند میکردم ولی وقتی گان رو پو شیدم و خوابیدم رو تخت که برم برا اتاق عمل اصلا نمی تونستم خودم رو نگه دارم و فقط گریه می کردم البته ۱ دلیلش برا این بود که از دست مهربان همسر ناراحت بودم اونم به خاطر اینکه فکر میکرد منو میخواند ببرند کجا (ترسو ) و فرصت نشده بود حداقل قبلش باهاش صحبت کنم .خواهرم خیلی بهم کمک کرد و روحیه میداد .خلاصه ساعت ۱۰ سینا به دنیا اومد و منو ساعت ۱۱ :۳۰ اوردند توی بخش سینا رو هم حدود ساعت ۱ آوردند پیش من.خیلی حس قشنگیه برا منی که قبلا اصلا از این حس و حالها نداشتم اصلا تصور اینکه بچه داشته باشم رو نداشتم خیلی قشنگ بود.بچه سالم بود و هیچ مشکلی نداشت فقط به خاطر زردی مجبور شدیم ۲ روز بیشتر بمونیم.الانم هم خدا رو شکر مشکلی نداریم فقط یک مشکل عمده بابای سیناست که به دلیل حساس بودن فوق العاده زیادش داره منو کلافه میکنه البته چندین بار کارمون به جرو بحث کشیده شده ولی خوب اونم حق داره از اداره میاد خسته میشه تازه بعدش هم بچه داری میکنه خوب واقعا سخته .ساعت خوابش هم کامل به هم ریخته (فکر کن مهربان همسر کمتر از ۶ ساعت بخوابه چی میشه ).مامانم هم تا ۱ تیر تهران بود ولی بعدش دیگه رفت خانواده همسر برای دیدن اولین نوه بعد از ۱۷ روز تشریف آوردند البته مامانش کمی کمک  میکنه ولی خوب اونم زبلیهای خاص خودش رو داره میاد به من میگه این کارو بکن مثلا سینا کمی سرما خورده به من میگفت عرقش بنداز تا خوب شه بعد که خوابش نمی برد میگفت اینجا از بس گرمه خوابش نمی بره و بالاخره دیشب سینا رو از من جدا کرد و برد پیش خودش.خیلی دلم اینجوری پره .مهربان همسر هم خیلی کم حوصله شده خودم هم حسابی قاطی کردم ولی یک نگاه که به صورت سینا میکنم همه چی یادم میره .قراره فردا برم شهرستان پیش مامانم ولی نمیدونم چی میشه بازم میام و براتون مینویسمک.روی گل همتونم میبوسم.خدا نگهدار

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - mana

 

سلام .آقا پسر ما ۱۳ خرداد به دنیا اومد .در اولین فرصت میام و توضیح میدم.فعلا خدا نگهدار

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - mana

روز شصت و نهم

سلام دوستای خوبم.

امروز بعد از مدتها اینترنتمون بالاخره وصل شد و من تونستم بیام وبلاگهاتونو بخونم البته نتونستم براتون کامنت بذارم.نی نی ما مثل اینکه جاش خیلی راحته اصلا دلش نمی خواد بیاد امروز دیگه روز آخره البته ۴ شنبه گذشته حسابی ما رو ترسوند صدای قلبش نا منظم بود و دکتر گفت باید فردا بیای بستری بشی برای سزارین .منو میگید اینقدر ترسیده بودم که خدا میدونه همون شب با خواهرم تمام وسایل رو جمع کردیم و فردا آماده رفتیم بیمارستان که صدای قلب رو دوباره چک کنند که دیدیم هیچ مشکلی نداره و دست از پا درازتر برگشتیم .دیروز هم که رفتم دکتر گفت اگر تا فردا درد نداشتی شنبه دوباره بیا بیمارستان .از بس همه زنگ میزنند و میپرسند به دنیا نیومد اعصابم خرد شده برام دعا کنید انتظار خیلی سخته نه؟به محض ورود آقا پسرمون به این دنیا اطلاع میدم.دوستتون دارم خیلی زیاد

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - mana

روز شصت و هشتم

سلام دوستای خوبم.

ممنون که به یادم بودید .من دیگه امروز روز آخریه که اومدم اداره خیلی سخته یک مدت همکارها و دوستاتو نبینی باور کنید گریم گرفته .دکترم تاریخ زایمان رو داده ۱۰ خرداد البته زایمان طبیعی برام دعا کنید خیلی اضطراب پیدا کردم.وقتی که آقا پسر ما به دنیا اومد میام و بهتون خبر میدم .در عرض این ۲ هفته شاید نتونم بیام و آپ کنم ولی به یادتون هستم توی این خونه جدید هم هنوز خط اینترنت وصل نشده به محض وصل شدن میام و بهتون سر میزنم.

خدایا شکرت به خاطر داشتن همسر خوب و مهربانم(اگه یک موقعی اینجا رو خوندی بدون که توی این مدت خیلی بهت زحمت دادم و اذیت شدی .خیلی منو تحمل کردی زحماتت قابل جبران نیست ولی اینو از ته دل میگم که خیلی دوستت دارم) .به خاطر داشتن پدر و مادر دلسوز و همچنین خواهرها و برادری که عاشقانه دوستشون دارم و از هیچ کمکی برای من دریغ نکردند.و از همه مهمتر به خاطر داشتن دوستای خوب و مهربونم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - mana